|
|
|
|
|
به نام خدایی که با همه ی مهربانیش ما را تحمل می کند. سلام دوستان
زمان زیادی از نوشتن پست قبلی ام گذشته است؛ در مدتی که، سال تازه شد و من، از تازه شدن هیچ نفهمیدم و هنوز فکر می کنم عابر کوچه های سال پیشینم! این روزها به نام معلم نامگذاری شده و من در همین جا یاد می کنم از همه ی آنانکه در تعلیمم کوشیدند و نکوشیدند! و آرزومندم تا همیشه خصلت معلمی در من زنده بماند و اسیر روزمرگی ها نشوم. آمین! * این رباعی را تقدیم می کنم به آنانکه حال مرا دارند:
لبخند شدم، لبان من را بستند! فریاد شدم، راه سخن را بستند!
آرام شدم تا نفسی تازه کنم، دیدم نَفَسِ تازه شدن را بستند!
****
شهاب الدین رهنما / اردیبهشت 91/ رودسر برچسبها: رباعی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهت لابه لای آب گم شد دلت در کوچۀ مهتاب گم شد بگو احساس پاکت ای مسافر کجا زخمی شد و بیتاب گم شد؟!
***** شعر طنز به چه درد می خورد؟ نوشته ای از جناب امینی در وبلاگ ترنم هم خواندنی است. برچسبها: دوبیتی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتند که او نشان آزادی بود تصویرگر جهان آزادی بود از لحظۀ نطق آتشین زینب(س) گفتند زمان، زمان آزادی بود
*****
برچسبها: رباعی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
زینب می گفت و سخت روشن می گفت از داغ سری بریده، بی تن می گفت در معرکۀ یزید با حنجر سرخ از مرگ شگفت شرم دشمن می گفت برچسبها: رباعی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او که بهترین است و با سلام و عرض و ادب امروز حدود ساعت سه عصر، خسته و مانده در حالیکه به رادیوی خودرو گوش میدادم، به سمت خانه حرکت کردم. دیشب تا پاسی از شب مشغول تصحیح ورقه دانش آموزان بودم تا امروز ورقه هایشان را بدهم و باخبر از نمره هایی شوند که کسب کرده اند تا شاید در آستانه ی امتحانات ترم کمی حواسشان جمع تر شود و بیشتر تلاش کنند. باری! خسته بودم بعد از 8 ساعت تدریس؛ و خسته بودم از افرادی که ناحق برمسند نشسته اند، فرقی نمیکند چه مسند مهمش باشد و چه کمی پایین تر مثل معاونت یک مدرسه! الان که این مطلب را می نویسم خجلم از آنچه که می خواهم بنویسم؛ از آنچه که آدمی بی هویت بر مسندی بنشیند و به ارباب رجوعش رکیک ترین جملات را برزبان براند! .... در سکوت خودم غرق بودم و از رادیو ایرج بسطامی انگار از آن دنیا صدایم میکرد و ترانه ی «من مانده ام تنهای تنها را» برای من نجوا میکرد. دلم سرشار از سکوتی تلخ شد و در اندوه ی غریب دچار. ترانه تمام شد. مجری رادیو بعد از سلام خطاب به من گفت: «لقمان حکیم گفت: آنجایی که دیگران به گفتار خویش افتخار میکنند، تو به سکوت خود افتخار کن!» و انگار آستانه ی تحملم منتظر این جمله بود و من ماندم و سکوتی که باید در هجمه ی این صداها باقی باشد...! *** شهاب الدین رهنما / بیست و نهم آذرماه یکهزارو سیصد و نود/ رودسر
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت به قلم شهاب الدین رهنما
|
|
||