تبليغاتX
به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد <   شهاب الدين رهنما   >                                                                                                 کي خواهي آمد؟! اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...                                                                                                 دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من

مرد اردیبهشت
وب نوشته های شهاب الدین رهنما

 

            به نام خدایی که با همه ­ی مهربانیش ما را تحمل می­ کند.

                                                   سلام دوستان

 

  زمان زیادی از نوشتن پست قبلی ­ام گذشته است؛ در مدتی که، سال تازه شد و من، از تازه شدن هیچ نفهمیدم و هنوز فکر می­ کنم عابر کوچه ­های سال پیشینم!

 این روزها به نام معلم نامگذاری شده و من در همین جا یاد می­ کنم از همه ­ی آنانکه در تعلیمم کوشیدند و نکوشیدند! و آرزومندم تا همیشه­ خصلت معلمی در من زنده بماند و اسیر روزمرگی ­ها نشوم. آمین!

*

این رباعی را تقدیم می ­کنم به آنانکه حال مرا دارند:

 

لبخند شدم، لبان من را بستند!

فریاد شدم، راه سخن را بستند!

 

آرام شدم تا نفسی تازه کنم،

دیدم نَفَسِ تازه شدن را بستند!

 

                                    ****

 

                      شهاب الدین رهنما / اردیبهشت 91/ رودسر


برچسب‌ها: رباعی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   به قلم  شهاب الدین رهنما  | 

 

نگاهت لابه لای آب گم شد

دلت در کوچۀ مهتاب گم شد

بگو احساس پاکت ای مسافر

کجا زخمی شد و بی­تاب گم شد؟!                

 

                             *****

 شعر طنز به چه درد می خورد؟ نوشته ای از جناب امینی در وبلاگ ترنم هم خواندنی است. 


برچسب‌ها: دوبیتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت   به قلم  شهاب الدین رهنما  | 


 

گفتند که او نشان آزادی بود

تصویرگر جهان آزادی بود

از لحظۀ نطق آتشین زینب(س)

گفتند زمان، زمان آزادی بود

 

              *****

 

 

 


برچسب‌ها: رباعی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   به قلم  شهاب الدین رهنما  | 

 

زینب می گفت و سخت روشن می گفت

از داغ سری بریده، بی تن می گفت

در معرکۀ یزید با حنجر سرخ

از مرگ شگفت شرم دشمن می گفت


برچسب‌ها: رباعی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت   به قلم  شهاب الدین رهنما  | 

 

به نام او که بهترین است

و با سلام و عرض و ادب

امروز حدود ساعت سه عصر، خسته و مانده در حالیکه به رادیوی خودرو گوش می­دادم، به سمت خانه حرکت کردم. دیشب تا پاسی از شب مشغول تصحیح ورقه دانش­ آموزان بودم تا امروز ورقه هایشان را بدهم و باخبر از نمره ­هایی شوند که کسب کرده­ اند تا شاید در آستانه­ ی امتحانات ترم کمی حواسشان جمع­ تر شود و بیشتر تلاش کنند.

باری! خسته بودم بعد از 8 ساعت تدریس؛ و خسته بودم از افرادی که ناحق برمسند نشسته ­اند، فرقی نمی­کند چه مسند مهمش باشد و چه کمی پایین­ تر مثل معاونت یک مدرسه!

الان که این مطلب را می ­نویسم خجلم از آن­چه که می­ خواهم بنویسم؛ از آنچه که آدمی بی­ هویت بر مسندی بنشیند و به ارباب رجوعش رکیک­ ترین جملات را برزبان براند! ....

در سکوت خودم غرق بودم و از رادیو ایرج بسطامی انگار از آن دنیا صدایم می­کرد و ترانه ­ی «من مانده­ ام تنهای تنها را» برای من نجوا می­کرد. دلم سرشار از سکوتی تلخ شد و در اندوه ی غریب دچار. ترانه تمام شد. مجری رادیو بعد از سلام خطاب به من گفت:

«لقمان حکیم گفت:

 آنجایی که دیگران به گفتار خویش افتخار می­کنند، تو به سکوت خود افتخار کن!»

و انگار آستانه­ ی تحملم منتظر این جمله بود و من ماندم و سکوتی که باید در هجمه­ ی این صداها باقی باشد...!

***

شهاب الدین رهنما / بیست و نهم آذرماه یکهزارو سیصد و نود/ رودسر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت   به قلم  شهاب الدین رهنما  |