افتاده ام به پای تو با دست سرنوشت
دستی که ابتدای مرا خوب می نوشت !
آشفته و مسافر جامانده از خودم
هی بغض می خورم که چرا رفتم از بهشت ؟
دست ازل در این دل آتش گرفته ام
تنها خیال ماه تو را برده زیر کشت !
این جا بدون مرحمت پادشاه عرش
هرگز نمی توان غزل آسمان سرشت
هرگز نمی توان به تماشا پری گشود
یا از بهار شوق و شکفتن خطی نوشت ...!
بی التفات عرشی ات ای مهر جاودان
دنیا شود بدون غزل زشت زشت زشت !
-------------------------------------------------
یک دل نه هزار دل تماشایت کرد
وقتی که نگاه خیس معنایت کرد
توگم شده در هوای شعرم بودی
این عاطفه ی قشنگ پیدایت کرد !
---------------------------------------------------
یک سینه پر از قرار می خواهم و نیست !
آرامش بی شمار می خواهم و نیست !
اینجا دلم از زرد شدن می گیرد
پیراهنی از بهار می خواهم و نیست !
هرجمعه به شوقت نگرانیم ،بیا
بی تاب ترین روح و روانیم ، بیا
درکوچه ی انتظار با دست نیاز
دلواپس روز امتحانیم ، بیا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در ازدحام یک طلوع بی تبسم
گم می شوم در لابلای زخم مردم
حس می کنم دستی مرا می راند از خویش
تا گم شوم در کوچه های بی تبسم !
دلشوره ها آهنگ رفتن می نوازند
اما کجا ؟...تا کی ؟...سفر تا فصل چندم ؟
این روز ها حتی تنفس اتفاقی است
وقتی نفس هم می شود همدست گژدم!
باید پر از فریاد باشیم آی مردم !
تا چند باید سوختن مانند هیزم ؟
در جستجوی یک هبوط ناگزیرم
باید بنوشم باز از صهبای گندم !
------
یک جور دیگر می شوم وقتی شکسته
پر می کشم تا مرقد زیبای هشتم ...



