تبليغاتX
...   ! به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد    <   شهاب الدين رهنما   >                    ...کي خواهي آمد؟!   اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من ....

مرد اردیبهشت

 

به نام او که در همین نزدیکی است ....

دوستان همدل سلام

لحظه هایتان سرشار از طراوت ایمان باد

نگاه مهربانتان را بعد از چندی به خواندن شعری دعوت می کنم باشد که پذیرایش شوید...

---------------------------------------------------

 

تقدیم به روح آسمانی وتن بی سرهمکلاسی شهیدم  رضا زارع 

از شهدای شهرستان املش 

 

مزرعه ی راز

 

یک نفر باغچه اش ریحان داشت

و به پرواز بلند ایمان داشت

نفسش باغچه ها را می شست

لهجه ای پاک تر از باران داشت

 

یک شب از کوچه ی بن بست گذشت

از همان کوچه که دل بست ، گذشت

رفت تا فاصله را بردارد

وقتی از جبهه ی سردشت گذشت

 

رفت تا قد پدر خم نشود

از شکوفایی گل کم نشود

رفت تا شهر علی وار شود

ابن ما ، همدم ملجم نشود

 

رفت تا باغ خدا سبز شود

آسمان دست دعا سبز شود

رفت با بارش رنگین جنون

مهربانی همه جا سبز شود

 

کوچه در کوچه سفر بود و سفر

فرصت زیر و زبر بود و سفر

گاه پیوستن دل با دریا

یک دل و حجم خطر بود و سفر

 

مدتی دایره ها خونین بود

حوصله ، عشق ، سخن غمگین بود  

می شد از حوصله خاک پرید

ولی افسوس که پا بر مین بود 

 

پر زد و کوچه ی ما تنها ماند

مهربانی همه جا تنها ماند

باغ دلشوره ی باران در سر !

آسمان ، دست دعا تنها ماند ...

 

همه رفتند و گلی باز نشد                                          

 هیچ کس عاشق پرواز نشد  

زخمه ی جنگ به پایان که رسید

فرصت کوچ کسی ساز نشد

 

همه در بند و زمینی شده ا ند

عاشق هر چه که بینی ، شده اند !

سیب را از نظر انداخته اند

چه زمینی ، چه زمینی شده اند!

 

باید از جاده ی آواز گذشت

و از این مزرعه ی راز گذشت

گرچه طوفان توّهم جاری است

 می توان با پر اعجاز گذشت ...

 

دل به آن باغچه ای می بندم

که به ریحان خوشش خرسندم

کاش یک روز اجازت بدهند

که به دستان خدا پیوندم

دست در دست فرشته باشم

و سرا زیر شود لبخندم

چه نسیمی جریان می یابد

تا به آن رایحه دل می بندم ...

 

مهربان ! حوصله ام بارانی است

لحظه هایی که خدا اینجا نیست    

لحظه هایی که زمین تب دارد

لحظه هایی که زمان طوفانی است.

 

بگذارید فراموش شوم

اندکی بی دل و بی هوش شوم

از جهان،بغض و سکوتم بهتر

بگذارید که خاموش شوم  

*****

شهاب الدّین رهنما......شهریور ۸۵ .... رودسر

 

+ هبوط انديشه  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 7:55  به قلم  شهاب  | 



کي خواهي آمد..... اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...                                                                                                                  بودن تو با من موهبتي است الهي ؛که نصيب اين مسافرشده است. تا ديداري ديگر بدرود