به نام خدایی که در همین نزدیکی است
دوستان همدل سلام
باخبر شدم که انجمن وبلاگ نویسان شهرستان ابهر اقدام به برگزاری یک دوره مسابقه ی وبلاگ نویسی تحت عنوان
" من
تو
ما
برای ایران چه کردیم؟! "
کرده است . حقیر هم با توجه به هدفمند بودن موضوع و اینکه به " راستی ما در برابر ایرانمان چه کرده ایم ؟ " ؛ وظیفه دانستم تا در این مسابقه شرکت کنم تا از این مسیر حرفهایم را به گوش دیگران برسانم و با عمل به اندیشه های بیان شده ، کاری برای سربلندی ایرانم کرده باشم .
در این راستا نوشته ای که در" بخش ادامه ی مطلب " آمده است ، قسمتی از مجموعه نوشته های من در باب عدالت است که در پاسخ به پرسش مهر 6 رئیس جمهور محترم آقای احمدی نژاد نوشته بودم و در مرحله کشوری هم دارای رتبه شده بود را ، تقدیمتان می کنم .
باشد که دینی باشیم و ایرانی !
عزیزانی که نتوانسته باشند ادامه ی مطلب را باز کنند می توانند از این لینک مطلب
زير بارش عدل تر خواهيم شد اگر ....
را بخوانند ....
ارادتمند : مرداردیبهشت
ادامه مطلب...
ای عشق همه بهانه از توست ...!
دوستان صادق سلام
زمزمه های حسینیتان مقبول حسین و خدایش باد
همچنانکه قول داده بودم ادامه ی دلشوره های عاشورایی را تقدیم شما می کنم .
آخرین بخش از این دلشوره ها را هم هفته ی آینده به تماشای چشم های عاشقتان خواهم سپرد .
مرا از دعایتان بی نصیب نکنید ....
دوستانی که دلشوره ی اول و دوم را نخوانده اند می توانند از این لینک دلشوره های اول و دوم را بخوانند .
با احترام و ارادت . . . شهاب الّدین رهنما
==========================================================
دلشوره ی سوم :
ی ... یزید ... یزید...
چه سخت است نام بردن از کسی که زیبایی را سر می برّد ، رایحه ی آب را از کنار نگاه تشنه عبور می دهد ، و عشق را تشنه لب در دستان کویر پرپر می خواهد !
چه سخت است نام بردن از کسی که هراس خدا در دلش جایی ندارد ، بی پرده معصومیت را ذبح می کند و هفتاد و دو گل سرخ را به دستان تند باد قصاوت می سپارد !
خدای من !
با این مرد تو چه خواهی ؟
تو چگونه ممکن است از کنار دستان خون آلودش ساده عبور کنی ؟
تو چگونه ممکن است این همه بی حرمتی به آستان سبز نبی را ببینی و حرمت شکنان را اجازه دهی تا آسودگی را در آغوش فشارند !
خدای من !
تو با این مرد و همراهانش که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفتند ، چه خواهی کرد ؟ !
یزید سمبل قصاوت ، راهنمای جهنم و آتش زننده ی دل هایی است که ناشنیده از کنار فریاد هل من ناصرا ینصرنی ثارالله آرام گذشتند !
یزید انشاء کننده ی همه پرونده هایی است که راه آسمان را گم کرده ، بوی بهشت را ازخاطر خویش کوچانده و در کوچه های سنگدلی لطافت پرنده های ایمان و آزادگی را مچاله و له شده می خواهند !
خدای من !
تو با این مرد که پرپر شدن عاطفه را در ظهر عطش جشن گرفت ،
چه خواهی کرد ؟ !
*****
دلشوره ی چهارم :
ع ... عطش ... عاشقی ... عطر آسمان !
دلشوره هایم را فریاد می کنم و دلواپسی های آتشینم ، از نگاهم جرعه جرعه جاری می شوند .
به ظهر عطش می اندیشم و به شراره هایی که نفس های سبز خدا را سرخ می خواست و به لبان تشنه ای که در جستجوی آب ، در پی عباسی بود که برای آوردن آب تمام هستی اش را باخته بود !
عباس چه بازی قشنگی داشت در کوچه های هراسی که پاسبانانش رساندن آب را جرم می دانستند !
عباس چه بازی زیبایی داشت با نامردمانی که عطش را نمی فهمیدند و از وارثان آب ، آب را دریغ داشتند !
عباس .. عباس ...حسین ...حسین ... حرم ... حرم ... تشنگی ... تشنگی ...
خدای من !
لب هایم خشک شده اند و چشمانم بارانی ! با آبشار نگاهم ، کمی لب هایم خنک می شوند اما نمی دانم آن روز عطش برای حسین و خاندانش آبشاری از اشک باقی مانده بود تا تنها اندکی ، آری تنها اندکی از دلشوره های لبانشان را پاسخ دهند ؟!
خدایا با من سخن بگو ! در ظهر عطش بر حسین و خاندانش چه گذشت ؟!
خدایا با من سخن بگو ! عباس چگونه آب را دید اما ننوشید ؟ اگر من به جای عباس بودم چه می کردم ؟
خدایا طاقت می خواهد تشنه باشی و آب در برت باشد ، اما تو ننوشی !
عباس به حرمت عشقی که در سر داشت ، لبانش را رخصت نوشیدن آب پیش از امامش نداد ؛ به حرمت عشقی که در سر داشت آب در بر ، پرواز با لب های عطش آلود را زیباتر پسندید !
خدایا ! آن روز بر عباس چه گذشت ؟ ...
به حرم می آیم ؛ کودکان چشمان عطشانشان را در جاده دوانده اند و در پی عباس نگاه های دلواپسشان را پروازداده اند .
به کدام خیمه سر بزنم و عطشناکیشان را فریاد کنم ؟ خدایا اهالی این خیمه های عطش تا کی باید در پی سقای نام آورشان باشند ؟
نگاه ها گاه جاده را می پایند و گاه به میدانی خیره می شوند که امام خیمه ها عاشقانه شمشیر می زند تا ابرهای کفر را بمیراند و روشنی در گستره ی آسمان کربلا پرواز را ترنم کند !
اما حسین است و دلواپسی دیر آمدن عباس ؛ حسین است و خیمه هایی که عطش به آتششان کشیده ؛ حسین است و لشکری که حرمت بوسه گاه نبی را نمی فهمند ؛ حسین است و لشکری که پروانه ی رحم را در آسمان نگاهشان اجازه ی پرواز نمی دهند ؛ حسین است و تنهایی شگفتی که تنها او ندای هل من ناصرا ینصرنیش را می شنود ؛ حسین است و لبهای خشکیده ای که تنها آبشار شهادت سیرابش می کند !
عاشقی درد بزرگی است که حسین و یارانش دچارش شده بودند .
عاشقی به عباس رخصت تر کردن لبانش را نداد و حسین را رخصت داد تا پروازی دیدنی به وسعت همه ی زمان ها داشته باشد !
عاشقی به اهل حرم فهماند که تشنه باشند اما هیچ گاه تشنگیشان را جار نزنند ؛ تشنه باشند اما حرمت حرم را به نگاه ها و گوش های نامحرم یزیدیان نسپارند ؛ تشنه باشند اما ...
و همه ی این اماها بزرگی حماسه عاشورا را تکثیر کردند ، و آبشار شهادت در گستره ی زمین و زمان جاری شده و دل های همسو با زمزمه های عاشورا را ، به دریا پیوند داد !
آن روز ، در لحظه هایی که خدا تنها شاهد عطش سرخ حسینیان بود ، فرشته ها فوج فوج به سمت زمین جاری شدند و عطر آسمان را در روشنایی زلال و سرخ گون کربلا پرواز دادند !...
ع ... عطش ... عاشقی و عطر آسمانی که با اندیشیدن به عاشقانه های عاشورا ، باور بی قرارم را از طراوتش آکنده می کند !
و من در این سوی زمان ایستاده ام ، می بارم و بی قرار فریاد می زنم :
بای ذنب قتلت ؟
به کدامین گناه کشته شدید ؟
*****
ادامه دارد . . .
التماس دعا . . . . مرد اردیبهشت
روز عاشورا ی حسینی . . . 10 / 11 / 85
دلشوره ی اول :
ک... ک ... کربلا... کربلا...
در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !
کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !
کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند !
کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !
کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !
کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !
کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !
کربلا ... کربلا ...
معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !
*****
ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی
چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...
آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...
حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !
خدای من !
حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش رفت ؟ ...
نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .
حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !
حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .
حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !
حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !
حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !
حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !
در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !
حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...
*****
به نام خدای حسین
دوستان همدل سلام
شمیم اشک هاییتان مقبول درگاه حسین و خدایش باد
در این پست و در دو پست بعدی بنا دارم تا مجموعه نثرهایی به نام ( دلشوره های عاشورایی ) از این بنده ی ناچیز خدا ، تقدیمتان شود .
امیدوارم با لطافت دل بخوانید و هم صدای لحظه هایم شوید .پست بعدی را در روز عاشورا تقدیم نگاه مهربانتان خواهم کرد .
این نوشته برداشت آزادی است از یک روایت که در قسمت ادامه ی مطلب تقدیمتان خواهم کرد .
*****
دلشوره ی اول :
ک... ک ... کربلا... کربلا...
در نگاهم نام سرزمینی می چرخد که بارها انعکاس عاشقی اش را شاهد شده ام ! سرزمینی که کربلایش نامیده اند و شیوه ی شیدایی اش نگاه زمین و زمان را در حیرتی حسرت بار به انتظار نشانده است تا شاید شیوه ی عاشقی یادشان بیاید و عاشقانه کوچه های شهادت را در ذهن زمینیان ترسیم کنند !
کربلا ، تنها یک واژه نیست ، تنها یک صدا نیست که بلند شود و پس از چند روز در کنج روزمرگی هایمان خواب سکوت ببیند !
کربلا ، کریم بودن را به نگاه های دلواپس انسان هایی می آموزد که در هزارتوی سکه های تغافل لانه کرده اند !
کربلا ، راهی است که پاهای مانده ی ما را به رفتنی دیگرگون فرا می خواند !
کربلا ، بهشتی ترین نقطه ی زمین است ؛ نقطه ای که زیباترین آیه ی آسمان را در آغوش خویش جای داده است !
کربلا ، لازمه ی تنفس در این گستره ی خاکی است !
کربلا ، آیه ای است که تا همیشه نگاه درخشان خویش را بر صفحات سیاهمان انعکاس می دهد و پیوسته روشنی لحظه هایمان را چشم در راه است !
کربلا ... کربلا ...
معطر می کنم زبانم را با شمیم واژه ای که احساس ترک خورده ام را مرهم می شود و بوی بهشت را در لحظه های کسالتم می پراکند !
*****
ه... هلاکت ... هوشیاری ...هستی
چه نوازشی در من بر می انگیزد وقتی نام حسین را می شنوم ؛ وقتی زیارت نامه ی عشق را به تلاوت می نشینم ...
آری آری ! حق با شماست . اندوه زیارت نامه شاید بیشتر از شوقی است که در من جاری می شود ، اما باور کنید حس قشنگ لحظه های زیبای پس از تلاوت زیارت نامه ی عشق بسیار زیبا تر از آن است که تصورش کنی ! ...
حزنی در من روییده شده است و باغچه ی افکار را انگار داس های هراس پرپر می خواهند . به مرگ می اندیشم ، به حزنی شیرین ، به زیستنی دیگرگون در فراسوی زمان و زمین !
خدای من !
حسین با مرگ چگونه عاشقی کرد ؟ حسین مرگ را چقدر عاشقانه دوست داشت که این سان به پیشوازش رفت ؟ ...
نمی دانم ! نمی دانم ! تنها می دانم که حسین مرگ را ، باختن جان در بستر کربلا را ، آبی گل آلود نمی دانست که مسیرش مشخص نباشد ؛ او مرگ خویش را آبی معطر توصیف می کرد که نهال نو رُسته ی اسلام را سیراب کرده و باغچه های هراس را ، باغچه هایی سرشار از بنفشه های بهشتی خواهد کرد .
حسین مرگ را عاشقانه نوشید تا از پرواز در آسمان آرامش الهی جا نماند !
حسین مرگ را در بر گرفت تا به چشم های حیرت زده مان بیاموزد که زیستن در لحظه های تغافل ، زیستن در لحظه هایی که پله پله ما را از آستان ملکوت دور می خواهد ، گوارا نیست .
حسین با مرگ پروازی کرد به وسعت همه ی لحظه هایی که از برابر نگاهمان جاری می شوند !
حسین با مرگ به روشنی ، به طراوت ، به هوشیاری رسید !
حسین با مرگ به دیگران فهماند که برای زیبا شدن باید از خود گذشت ! باید تبسم پرواز را تنفس کرد تا مهر آسمان به سمت نگاهمان بال گستراند !
حسین با مرگ به لذت رسید ، به آرامش ، به شکوفایی ، به رُستن ، به هستی !
در نگاه حسین مرگ برابر است با هستی دیگرگونه در مسیری که چلچله ها آواز بهار را سر می دهند !
حسین ... مرگ ... هستی ...بهار ...
*****
ادامه دارد . . .
ادامه مطلب...


