چند روز پیش نوشته هایی مضحک خواندم که بسیار از نادانی بعضی ها حسرت نصیب شدم .
و آن مطلب اینکه باران سپید همان احسان مهدیان است و احسان مهدیان است که با نام باران سپید مطلب می نویسد ! . . .
شاید اگر من از نزدیک بارام سپید و هجوم را نمی شناختم ، خود نیز دچار همین توهمات می شدم اما نه به این غلیظی که دوستان ما ادعا کرده اند !
من اصولا با نحوی سرایش شعر باران سپید و هجوم موافق نیستم ، اما این دلیل نمی شود که نسبت به تهمت هایی این چنین که بر این عزیزان باریده می شود ، بی توجه باشم .
دورتر نروم و از همین سال های آغاز انقلاب در ایران یاد کنم . در آن سال ها افرادی همچون مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، محمود شاهرخی و .... برای اینکه به انسجامی برسند ، سعی داشتند خود را به عنوان گروهی از شعر به جامعه معرفی کنند .....
در سالهای بعد تر افراد دیگری همچون مرحوم سید حسن حسینی ، قیصر امین پور ، سهیل محمودی ، فاطمه راکعی ، ساعد باقری ، محمد رضا عبدالملکیان و ... باز تلاش بر آن داشتند تا گروه خود را به جامعه بشناسانند و شیوه ی شاعری خود را ترویج دهند !
گروهی دیگرعلیرضا قزوه ، زکریا اخلاقی ، صادق رحمانی و ... بودند که آنها هم بر این تلاش بودند .*

البته در این راستا نباید از گروه مخالف این گروه ها که به نوعی خود را تافته ی جدا بافته ی شعر ایران می دانستند و با بانگ شعر سپید و .... سعی بر جمع کردن گروه برای خود بودند و هستند ، غافل بود . و ذکر این نکته به این دلیل است که بیان شود که این گروه بازی ها تنها در طیف شاعران منتسب به دولتی نبوده ، بلکه در میان شاعران به اصطلاح آزاد اندیش و فرادولتی نیز این تقسیم بندی ها وجود داشته است !
ادامه ی گفتار اینکه ، این گروه بازی ها در سال های اخیر باز هم سر باز کرده و گروه های منتسب پست مدرن و غزل پست مدرن و پساغزل و ..... برای خویش در پی یافتن یارانی هستند تا شیوه شاعری خویش را ترویج دهند . در این بین کسی هم به نام احسان مهدیان بلند شده و ادعا دارد که به گونه ای دیگر هم می شود شعر سرود و در این راستا در پی یارانی است تا شیوه ی سرایش شعرش را ترویج کند و . . .
این همه که از ایجاد گروه ها گفتم به هیچ وجه قصد تخریب کسی را نداشته و ندارم و تنها بر آنم که بیان دارم هرکسی کالای خویش را به عرضه می گذارد یکی ممکن است ماستش را در کوزه ی گلی بزرگ ، یکی در کوزه ی گلی کوچک ، یکی در قابلمه ی مسی ، یکی در شیشه های مربا ، یکی در شیشه های رُب ، یکی در ظرف های پلاستیکی عرضه کند و یکی هم ممکن است سعی کند که ماستش را در یک پلاستیک فریزر عرضه نماید !! در این راستا ماستی به مذاق خورنده خوش خواهد نشست که شیرین و خوب جا افتاده باشد و ظرف ماست برای خورنده شاید زیاد مهم نباشد . در هر صورت ماست خوب ، ماستی خواهد بود که خورنده از خوردنش رضایت کامل داشته باشد .
و در این راستا شعر در هر قالبی سروده و نام شعر بر آن نهاده شود ، ما هم به احترام نام شعر بر آنها می نهیم ، اما باید دید که این شعر چه اندازه شعر است و آیا برای خواننده یا شنونده ی آن لذت بخش بوده یا نه ! و این مهمترین ویژگی شعر است که بسیاری از آن غافل مانده اند و به جای پرداختن به اصل شعر به ظرف آن چسبیده اند !
با این همه ، شعریت شعر بسیار مهم است و اینکه گروهی خود را قیم همه ی شعر اندیشان و شاعران بدانند و تنها روش سرایش خویش را برتر جلوه دهند ، و برای رسیدن به آمال شیطانی خویش هر سیاه و سفیدی را به هم ببافند ، کاری است جاهلانه و جمودانه ! ....
بر این باورم که هرکسی مطاع خویش را بهتر ، جذاب تر ، رساتر ، صمیمی تر و در یک کلام شاعرانه تر عرضه کند ، به یقین خریدار خویش را خواهد داشت ، حال هرکسی می خواهد باشد !
پس بهتر است به جای این همه کامنت های بی سرو ته **، تنها کمی شاعر باشیم ، تنها همین !
*****
* این تقسیم بندی به نظر خودم بیان شده و اگر کسی حرف دیگری دارد مشتاق شنیدنم ...!
** نکته ای از فرشید جوانبخش در وبلاگ مهرداد فلاح - هرچند چندان از ادبیات گفتاری او خوشم نمی آید !
--------------------------------------------------------------------------------------------
بيا به ميکده حافظ که برتو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده ...
به نام یکتا مهربان هستی
سلام دوستان
عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا
این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز بهمهمانی این خانه بیا

وقتی به گذر لحظه ها فکر می کنم ، اندوهی بر دلم می آویزد و شوق شکفتن را در نهادم عمیق تر می کند .
یادم نیست کی آمد و کی از کوچه نگاهم پرکشید ! تنها می دانم آن اندوه مقدس یک سال با من همراه خواهد بود ، یک سال شوق شکفتنم را چشم به راه خواهد داشت تا ... تا بار دیگر نفس های بهشتی اش را تنفس کنم . . .
در این روز مهربان برای قیصر امین پور عزیز آرزوی تندرستی دارم و باز می خوانم :
عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا
این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا
یک ماه تمام میهمانت بودیم
یک روز به مهمانی این خانه بیا
*****
به نام خداوند خون و خورشید
لحظه ها
لحظه های عاشقانه ی حضور من کجاست ؟
پس چرا دگر پرنده ای
به آشیانه ی دلم سری نمی زند ؟
آفتاب !
تو چرا چنین شکسته مانده ای ؟
تو چرا
مثل روزهای پیش
عاشقانه ، صادقانه
با تمام چشم های انتظار
دوستی نمی کنی ؟
آفتاب !
نخل ها چرا چنین
سر به زیر مانده اند ؟
این همه کاسه های شیر
جانب کدام خانه می روند ؟
آفتاب !
با دلم سخن بگو
من دلم گرفته است !
لحظه های عاشقانه ام
سیاه مانده اند ؟
آفتاب !
با دلم سخن بگو
نخل ها چرا
سر به زیر مانده اند ؟
مهربان نخل های ساکت و صبور ما کجاست ؟! ...
آفتاب !
از علی برای من سخن بگو ....!
*****
سلام دوست من
به یاد سحرگاهی که علی (ع) با فرق خونینش رو به محراب ایستاده بود ، اشکی بیفشان !
به یاد سحرگاهی که علی (ع) رفتن را بر ماندن ترجیح داد ، دلت را با روبانی سیاه پرواز ده !
به یاد او که قربانی عدلش شد !
به یاد او بر این همه داغ هایی که روزانه بر دلهایمان حک می شوند ، اندوهی بباران !
امروز علی نیست اما دردهایی که علی را خانه نشین کردند ، دردهایی که فرقش را شرحه شرحه می خواستند ، دردهایی که عدالتش را سر بریده می پسندیدند ، هنوز زنده اند ، هنوز در کوچه هایمان جولان می دهند ، هنوز می خواهند یتیمان در انتظار نان آوری همآغوش آه شوند !
یا الله ! یا الله ! یا الله !
دردهای عصر علی امروز با لوایی دیگرگون و حتی با لوای دین در فضای زمین و زمان پرسه می زنند ! و ....
یا علی (ع) !
ما را طاقت و توانی که تو داشتی ، فراهم نیست ؛ دستهایمان را بگیر و از این کوچه های هراس عبورمان ده !
*****


