ای ز غمت بال و پرم سوخته
بی تو دو چشمان ترم سوخته
آواز همیشگی عاشورا باز هم به گوش می رسد ومن مانده ام باتنی خسته، فکری مغشوش و دلی که در جستجوی روشنایی بال بال می زند .
در چنبره ی خیالم فرو می روم ؛ آهسته گام برمیدارم وبه سمت مسیری می روم که گویا نا آشناست ؛ سمت مسیری می روم که شاید تا لحظه ای بعدتر راه خویش را گم کند ....
نمیدانم جاده ی عبور من کجاست !
نمی دانم از کدام چشمه ، نور سمت وادی دلم جاری خواهد شد ؟
نمی دانم ؛ نمی دانم !
و امشب شب عاشوراست ؛ و چه شب زیبایی است امشب ؛ که تو به بهانه آن با خودت خلوت می کنی ، با خودت حرف می زنی ، کرده ها و ناکرده های خودت را به یاد می آوری و آنگاه آرام و سر به زیر به بهانه ی این شام اندوه ،تنهایی ات را از چشم هایت بیرون می ریزی ؛ به بهانه ی این شب رود می شوی ، راه می افتی ، جاری می شوی تا ، پیش از همه ، خودت را شستشو دهی .....!
و امشب به راستی چه شب قشنگی است ....

