تبليغاتX
...   ! به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد    <   شهاب الدين رهنما   >                    ...کي خواهي آمد؟!   اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من ....

مرد اردیبهشت

 

 

به نام خدایی که بهترین گشاینده ی بندهاست

سلام همراهان

1 )

       مدتی است که چندان دست و دلم یاری نمی کنند تا سطوری از نوشته هایم را تقدیمتان کنم و انگار در قبضی عظیم دست و پا می زنم !

       راستش این نیامدن ها را خود دلیلی است گفتنی ! اما به یقین در این فرصت ناچیز توان آن نیست که همه ی گفتنی ها را بر زبان آورم . تنها باید بیان دارم که جریان نامیمون شعری که در رگ سایت ها جاری است ، همچنین سیاست های مزخرف سیاست پیشه گان که زبان و  قلم را به سمت دخمه ی سکوت پیش می رانند ، از جمله دلایلی است که حضورم را در عرصه وبلاگ نویسی کمرنگ کرده است ؛ که البته هر کدام از موارد یاد شده را خود شرحی باید و گفتاری پرسوزتر !

      با این احوال دوستان صادقم بر من ببخشایند که بیش از این نتوانستم همراهشان در خوانش شعرهایشان باشم .

2 )

     امروز روز تولد قیصر است ، شاعری که نان به نرخ روز خورها تا می توانستند و می توانند از نامش نان خوردند و خواهند خورد و جای شکوه ای نیست که این رسم زمانه است . یادش گرامی باد

 

3  )

     و سرانجام اردیبهشت از راه رسیده است و حیف دیدم که مرد اردیبهشت شعری ننویسد !

به همین سبب ، غزلی از روزهای نه چنان گذشته را تقدیمتان می کنم . باشد که پذیرایش شوید .  

 

در ارتفاع ثانیه ها لحظه ای بمان

در من بریز جرعه ای از آبشارتان

در خشکسال شعر چه مبهوت مانده ای

ای آشنای لحظه ی لیلایی زمان ؟!

تقصیر کیست اینکه دلم نعره می کشد

در گوش های بسته ی این جمع بی زبان ؟!

تقصیر کیست کاین همه باران نشسته است

بر زخمهای ساکت این خلق نیمه جان ؟!

تقصیر کیست اینکه خدا هم نشسته است

خاموش در برابر ایمان خسته مان ؟!

*

ای ناگهان ناگهان ناگهان من !

یک لحظه در برابر باران من بمان

گاهی به سمت کوچه ما بارشی فرست

یک لحظه هم به پاس سکوتم غزل بخوان !

 

*****

ارادتمند : شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )

+ هبوط انديشه  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 19:57  به قلم  شهاب  | 


 

                                  غزلی از دیروز تقدیم به نگاه امروزتان :

 

سلام بر پرنده ای که دل به آب می دهد

تمام شوق خویش را به آفتاب می دهد

 

سلام بر پرنده ای که با تمام سادگی

دل پر از ترانه را به ماهتاب می دهد....

 

شکسته بال می زند پرنده در هوای درد!

پرنده های درد را که التهاب می دهد؟!

 

چرا شکسته قامت تمام عابران عرش ؟!

چرا تمام لحظه ها بوی عذاب می دهد ؟!

 

 میان این همه صدا کسی ز راه می رسد

و یاس های تشنه را شراب ناب می دهد!

 

کسی ز راه می رسد که با ترنم امید

به گام های خسته مان شبی شتاب می دهد!

 

شبی ز راه می رسد کسی که مهربان تر است

کسی که پرسش مرا سحر جواب می دهد! 

 

                    *****

 

 

                     ارادتمند همیشگی :

            شهاب الدین رهنما ( مرد اردیبهشت )

 

 

+ هبوط انديشه  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 2:51  به قلم  شهاب  | 


به نام او که سرشار از بودن است

و دلهای مشتاق را با نگاه نسیمی شکوفا می کند

 

سلام دوستان !

 

حرفهایی برای گفتن داشتم که گذاشتم برای بعد !

   تنها باید بگویم که پست پیشین حرفهای زیادی برای گفتن داشت و دارد و فکر می کنم خیلی ها آهسته از کنارش گذشته اند .

 

   مبحث عدالت چیزی نیست که آهسته از کنارش بگذریم و بعد فریاد برآریم که ای وای در مملکت ما عدالت نیست ! باز هم می گویم و این جمله ام یک شعار نیست بلکه حرفی است که از عمق وجودم برخاسته است و آن اینکه ما برای ایجاد عدالت خود چه کرده و چه می کنیم و چه اندازه از خودخواهی خود را فدای دیگر خواهی می کنیم ؟! . . .

 

    از دوستان خوبم آقای  سید علی شفیعی  احسان مهدیان –  بهمن محمد زاده  و  خانم ها  سودایی   –   آتنا    -  فاطیما  و  راز آفتاب  که در باره پست پیشین نظر داده اند ، سپاسگویم .

         باز هم منتطر نظراتتان هستم .

 

*****

 

در این پست غزلی از پیشتر را برایتان می نویسم تا چه قبول افتد ....

 

 

مثل درخت سبز و شکوفا باش

شاداب ، با طراوت و برپا باش

 

ای ردّ پای روح تو در افلاک

بار دگر مسافر بالا باش

 

قدری بخند ای شعف نایاب !

زیباترین ترانه ی زیبا باش

 

مانند عشق با همه دلتنگی

در روزهای گمشده پیدا باش

 

وقتی صدا ، صدای شکفتن هاست

برخیز و عاشقانه مهیّا باش

                    **

گفتند عشق پرده به رو دارد . . .

افتاده پرده . . . ، چشم تماشا باش

 

                *****

 

 

+ هبوط انديشه  شنبه 5 اسفند1385ساعت 1:34  به قلم  شهاب  | 


 

 

 

به نام خالق شعر و شعور

دوستان همدل سلام

امیدوارم روزگارتان سرشار از رایحه ی ایمان به ابدیت باشد .

  دیر به روز شدنم را به بی ارادتی ام نگذارید ؛ نسبت به همه ی شما خالصانه ارادتمندم ؛ اما چه کنم که زندگی تنها سپری کردن زمان در دنیای مجازی نیست . چه بسا لحظه هایی که ماندن در کنار آدم های حقیقی بهتر جلوه می نماید و ...

به هر صورت اگر محبت شما دوستان نبود شاید این فرصت دست نمی داد تا مطالب این پست را بنویسم .

 لحظه هایتان برتر از دیروز باد .... ارادتمند ... شهاب الّدین رهنما

 

---------------------------------------------

 

 

 

 

" نی لبک "

 

 

 

حرفی ملالی نیست باران  ! من همینم...!

یک نی لبک ، مبهوت و حیران ! من همینم...!

در لابه لای باورم باران آتش

در فصل یخبندان انسان ! من همینم...!

گم می شوم هر روز در معنای دریا

گم می شوم افتان وخیزان ! من همینم...!

سر می زند هر لحظه در من یاس مستی

یاسی تماشایی ، درخشان ! من همینم...!

باهر نسیمی می شوم پیدای پیدا                                                         

پیداتر از البرز گیلان ! من همینم...!

قد می کشم با گرمی یک حزن تازه

هر چند می بارد زمستان ! من همینم...!

رد می شوم از لحظه های سرد و خاموش

در عصر خاموشی وجدان ! من همینم...!

پل می زنم از خاک تا عرش تماشا

پل می زنم از روی شیطان ! من همینم...!

در جستجوی رویشم تا قاف اعجاز

از رونق مکر خیابان ! من همینم...!

تا انتشار آفتاب فصل فردا

دل می بُرم از این و از آن ! من همینم ...!

آری ، منم یک نی لبک مبهوت و حیران

افتاده ام از چشم چوپان ! من همینم...!

 هر صبحدم دور از هیاهوی توهُّم

پُر می شوم از بوی ریحان ! من همینم...!

پُر می شوم از شور تصنیف تماشا

در لحظه ی میلاد باران ! من همینم ...!

حرفی ، ملالی نیست باران ؛ من همینم...!

یک نی لبک ، مبهوت و حیران ! من همینم ...!

 

 

*****

 

+ هبوط انديشه  جمعه 15 دی1385ساعت 20:3  به قلم  شهاب  | 


      

       سلام بر همه ی عزیزانی که با نظر هایشان مرد اردیبهشت را همراهی می کنند ؛

عزیزانی که گاه گاه وقتی در وبلاگشان حضور می یابم صمیمیتشان را با تمام وجود حس

می کنم .

      در روزگار دروغ و نیرنگ داشتن دوستانی به رنگ آبی مهربان ، بسی غنیمت است ...!

برای همه ی آنانکه جاده ی آسمان را درپیش گرفته ویا پیش رو دارند ، لحظاتی سرشار از

عطر بهشت آرزومندم .

        این غزل هم تقدیم به همه ی نگاه هایی که با دروغ و ریا میانه ای ندارند :

 

                                        *****

 

درخت باور من ، سبز می شود با تو

و در دلم عطش توست باز ، تنها تو !

 

نگاه پنجره ام در هوای تو باز است

به این امید ، که شاید پری زند با تو

 

شکوفه های تماشا، همیشه می شکفند

اگر به باغ دلم ، لحظه ای نهی پا تو !

 

دلم از این همه ماندن هنوز می رنجد

بگو چگونه بکوچم ، از این قفس تا تو ؟ ...

                ***

غزل! به زخم دلم مرهمی بنه ، شاید

دلم شکفته شود در بهار گل با تو !

 --------------------------------------

 

    تا فرصتی دیگر بدرود ....مرد اردیبهشت

 

+ هبوط انديشه  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 19:51  به قلم  شهاب  | 


زیبا اندیشان سلام !

باز به خلوت شورانگیزتان گام نهاده ام ، تا از دلدادگی های انسان سخنی تازه

تقدیمتان کنم . در لحظه های بلورین مهرتان پذیرایم می شوید ؟ ...

اینک شما وغزلی از اندیشه های مرد اردیبهشت :

--------------------------------------------------------------------

به مردم سرزمینم ،

مردمی که به قول قیصر امین پور عزیز ؛

            " چین پوستینشان
               رنگ و روی آستینشان
               نام هایشان
              جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
                                              درد می کند !" :

 

 

 

خنده های بی امان حق شماست

چلچراغ آسمان حق شماست

 

ای صداتان رفته تا عرش حضور

جام های ارغوان حق شماست

 

کوچه ها هرچند بی بال وپرند

بال های پر توان حق شماست

 

گفته ام با عابران آسمان

حل شدن در کهکشان حق شماست ...

 

این که گفته گاه طوفان بهار

زخم های ناگهان حق شماست ؟

 

این که گفته در مسیر سادگی

دشنه های این و آن حق شماست ؟

 

این که گفته در هوای اشتیاق

طعنه های کوفیان حق شماست ؟

 

این که گفته با همه عشق و عطش

آتش در استخوان حق شماست ؟!

 

با شمایم اطلسی های الست

این که گفته داغ جان حق شماست ؟!

 

خوب می دانم در این فصل شگفت

هفت رنگ آسمان حق شماست

 

با همه دلواپسی های قشنگ

پر زدن تا بی نشان حق شماست !

 

            ---------------------------------------------

                 

                        تا اندیشه ای دیگر بدرود !

 

+ هبوط انديشه  جمعه 5 خرداد1385ساعت 8:51  به قلم  شهاب  | 


 

 

 

آسمان پر از آیه های توست   

هر کجا روم جای پای توست                      

 

آخرین غزل می رسد ز راه ،

آخرین غزل ، ماجرای توست

 

با نگاه تر ، شکوه می کنم ،

از تویی که دل ، مبتلای توست

 

این همه چرا زخم می خورم

تا که گویمت ، دیده جای توست؟!

 

لحظه ی عروج ، می رسد سکوت

راه ر جعتم ، تا کجای توست ؟!

 

هر چه می دود ، دل در این مسیر

باز بینمش ، ابتدای توست

 

این همه سکوت ، در نگاه من

حاصل غم آشنای توست !

 

ای رسا ترین ، آیه ای بخوان

جان و دل پی ر بنّای توست

 

باز جمعه و ، اشتیاق تو ،

باز نغمه ای ، که برای توست !

 

باز جمعه و ، عصر مهربان

باز هم دلی ، در هوای توست

 

کی تو می رسی ، آفتاب من !

کوچه در پی آیه های توست !

 

+ هبوط انديشه  جمعه 18 فروردین1385ساعت 16:5  به قلم  شهاب  | 


 

 

افتاده ام به پای تو با دست سرنوشت

دستی که ابتدای مرا خوب می نوشت !

 

آشفته و مسافر جامانده از خودم

هی بغض می خورم که چرا رفتم از بهشت ؟

 

دست ازل در این دل آتش گرفته ام

تنها خیال ماه تو را برده زیر کشت !

 

این جا بدون مرحمت پادشاه عرش

هرگز نمی توان غزل آسمان سرشت

 

هرگز نمی توان به تماشا پری گشود

یا از بهار شوق و شکفتن خطی نوشت ...!

 

بی التفات عرشی ات ای مهر جاودان

دنیا شود بدون غزل زشت زشت زشت !

 

+ هبوط انديشه  جمعه 26 اسفند1384ساعت 21:21  به قلم  شهاب  | 


 

در ازدحام یک طلوع بی تبسم

گم می شوم در لابلای زخم مردم

 

حس می کنم دستی مرا می راند از خویش

تا گم شوم در کوچه های بی تبسم !

 

دلشوره ها آهنگ رفتن می نوازند

اما کجا ؟...تا کی ؟...سفر تا فصل چندم ؟

 

این روز ها حتی تنفس اتفاقی است

وقتی نفس هم می شود همدست گژدم!

 

باید پر از فریاد باشیم آی مردم !

تا چند باید سوختن مانند هیزم ؟

 

در جستجوی یک هبوط ناگزیرم

باید بنوشم باز از صهبای گندم !

              ------

یک جور دیگر می شوم وقتی شکسته

پر می کشم تا مرقد زیبای هشتم ...

 

+ هبوط انديشه  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 7:3  به قلم  شهاب  |