تبليغاتX
..........   ! به کلبه ساده ي نوشته هايم خوش آمديد    <   شهاب الدين رهنما   >                    ...کي خواهي آمد؟!   اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...!...دل اي دل ! بهار است فرداي شوق ..... بيا پر بزن تا تماشاي شوق..... در آن روزها بارش عاشقي است..... صدايي جز آواز خورشيد نيست ! ..... در آن روز ها آسمان است و من ..... شكوفايي جاودان است و من ........

مرد اردیبهشت
 

       وقتی صدای بهار در گستره ی زمین و زمان تکثیر می شود ،

    دل ها چه عاشقانه ترانه های شکفتن را آواز می دهند ! . . .

 

 

                

               دوست من !

              شکوه شکوفایی ات ابدی باد

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 1:31  به قلم  شهاب  | 

 

باقی تنها اوست. . .

 

بغض های کال من ، چرا چنین ؟

گریه های لال من  ، چرا چنین ؟

جزر و مد  یال آبی ام چه شد ؟

اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟ . . .

.

.             

 

.

.

 و سر انجام قیصر هم آخرین شعرش را سرود و رفت . . . !

 

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 11:16  به قلم  شهاب  | 

 

 

   چند روز پیش نوشته هایی مضحک خواندم که بسیار از نادانی بعضی ها حسرت نصیب شدم .

   و آن مطلب اینکه باران سپید همان احسان مهدیان است و احسان مهدیان است که با نام باران سپید مطلب می نویسد ! . . .

   شاید اگر من از نزدیک بارام سپید و هجوم را نمی شناختم ، خود نیز دچار همین توهمات می شدم اما نه به این غلیظی که دوستان ما ادعا کرده اند !

   من اصولا با نحوی سرایش شعر باران سپید و هجوم موافق نیستم ، اما این دلیل نمی شود که نسبت به تهمت هایی این چنین که بر این عزیزان باریده می شود ، بی توجه باشم .

   دورتر نروم و از همین سال های آغاز انقلاب در ایران یاد کنم . در آن سال ها افرادی همچون مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، محمود شاهرخی و .... برای اینکه به انسجامی برسند ، سعی داشتند خود را به عنوان گروهی از شعر به جامعه معرفی کنند .....

  در سالهای بعد تر افراد دیگری همچون مرحوم سید حسن حسینی ، قیصر امین پور ، سهیل محمودی ، فاطمه راکعی ، ساعد باقری  ، محمد رضا عبدالملکیان و ... باز تلاش بر آن داشتند تا گروه خود را به جامعه بشناسانند و شیوه ی شاعری خود را ترویج دهند !

    گروهی دیگرعلیرضا قزوه ، زکریا اخلاقی ، صادق رحمانی و ... بودند که آنها هم بر این تلاش بودند .*

 

 

        

 

     البته در این راستا نباید از گروه مخالف این گروه ها که به نوعی خود را تافته ی جدا بافته ی شعر ایران می دانستند و با بانگ شعر سپید و .... سعی بر جمع کردن گروه برای خود بودند و هستند ، غافل بود . و ذکر این نکته به این دلیل است که بیان شود که این گروه بازی ها تنها در طیف شاعران منتسب به دولتی نبوده ، بلکه در میان شاعران به اصطلاح آزاد اندیش و فرادولتی  نیز این تقسیم بندی ها وجود داشته است !

    ادامه ی گفتار اینکه ، این گروه بازی ها در سال های اخیر باز هم سر باز کرده و گروه های منتسب پست مدرن  و غزل پست مدرن  و پساغزل و ..... برای خویش در پی یافتن یارانی هستند تا شیوه شاعری خویش را ترویج دهند . در این بین کسی هم به نام احسان مهدیان بلند شده و ادعا دارد که به گونه ای دیگر هم می شود شعر سرود  و در این راستا در پی یارانی است تا شیوه ی سرایش شعرش را ترویج کند و . . .

    این همه که از ایجاد گروه ها گفتم  به هیچ وجه قصد تخریب کسی را نداشته و ندارم و تنها بر آنم که بیان دارم هرکسی کالای خویش را به عرضه می گذارد یکی ممکن است ماستش را در کوزه ی گلی بزرگ ، یکی در کوزه ی گلی کوچک ، یکی در قابلمه ی مسی ، یکی در شیشه های مربا ، یکی در شیشه های رُب ، یکی در ظرف های پلاستیکی  عرضه کند و یکی هم ممکن است سعی کند که ماستش را در یک پلاستیک فریزر عرضه نماید !! در این راستا ماستی به مذاق خورنده خوش خواهد نشست که شیرین و خوب جا افتاده باشد و ظرف ماست برای خورنده شاید زیاد مهم نباشد . در هر صورت ماست خوب ، ماستی خواهد بود که خورنده از خوردنش رضایت کامل داشته باشد .

   و در این راستا شعر در هر قالبی سروده و نام شعر بر آن نهاده شود ، ما هم به احترام نام شعر بر آنها می نهیم ، اما باید دید که این شعر چه اندازه شعر است و آیا برای خواننده یا شنونده ی آن لذت بخش بوده یا نه ! و این مهمترین ویژگی شعر است که بسیاری از آن غافل مانده اند و به جای پرداختن به اصل شعر به ظرف آن چسبیده اند !

    با این همه ، شعریت شعر بسیار مهم است و اینکه گروهی خود را قیم همه ی شعر اندیشان و شاعران بدانند و تنها روش سرایش خویش را برتر جلوه دهند ، و برای رسیدن به آمال شیطانی خویش هر سیاه و سفیدی را به هم ببافند ، کاری است جاهلانه و جمودانه ! ....

    بر این باورم که هرکسی مطاع خویش را بهتر ، جذاب تر ، رساتر ، صمیمی تر و در یک کلام شاعرانه تر عرضه کند ، به یقین خریدار خویش را خواهد داشت ، حال هرکسی می خواهد باشد !

    پس بهتر است به جای این همه کامنت های بی سرو ته **، تنها کمی شاعر باشیم ، تنها همین !

 

*****

 

* این تقسیم بندی به نظر خودم بیان شده و اگر کسی حرف دیگری دارد مشتاق شنیدنم ...! 

 

** نکته ای از فرشید جوانبخش در وبلاگ مهرداد فلاح - هرچند چندان از ادبیات گفتاری او خوشم نمی آید !

 -------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

وبلاگ عاشقانه های یک زائر ( حتما بخوانید )

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 2:34  به قلم  شهاب  | 

                                

 

                                 بیا به میکده حافظ که برتو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده  

 

       بيا به ميکده حافظ که برتو عرضه کنم

         هزار صف ز دعاهای مستجاب زده ...

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:22  به قلم  شهاب  | 

به نام یکتا مهربان هستی

سلام دوستان

 

 

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روز بهمهمانی این خانه بیا

 

 

                               عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا  این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

    

  وقتی به گذر لحظه ها فکر می کنم ، اندوهی بر دلم می آویزد و شوق شکفتن را در نهادم عمیق تر می کند .

   یادم نیست کی آمد و کی از کوچه نگاهم پرکشید ! تنها می دانم آن اندوه مقدس یک سال با من همراه خواهد بود ، یک سال شوق شکفتنم را چشم به راه خواهد داشت تا ... تا بار دیگر نفس های بهشتی اش را تنفس کنم . . .

 

  در این روز مهربان برای قیصر امین پور عزیز آرزوی تندرستی دارم و باز می خوانم :

 

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم زبیگانه ، بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روز به مهمانی این خانه بیا

 

*****

+ لحظه ي هبوط انديشه  شنبه 21 مهر1386ساعت 10:32  به قلم  شهاب  | 

 

به نام خداوند آب و آفتاب

 

سلام دوستان

                                        

                                         

    تابستان سال 73 بود . آن سال من سال دومی بود که در دانشگاه گیلان ادبیات می خواندم و از قضا دومین همایش ادبی دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور در دانشکده ی ادبیات دانشگاه گیلان در حال اجرا !

   درست یادم نیست روز دوم بود یا سوم ؛ اما یادم هست که روز دوشنبه بود ؛ شنیدم که یکی از شاعران خوب و نام آشنای روزگارمان برای حضور در همایش از تهران به گیلان آمده است . از قبل می شناختمش و با شعرهایش آشنا بود البته شاهین ( برادرم ) به جهت رفت و آمد بیشترش به تهران بیشتر با ایشان آشنایی داشت و از نیکویی هایش سخن می گفت . دوست داشتم ایشان را ببینم . به همین جهت سراغش را از دوستان گرفتم و فهمیدم که با اساتید عزیزادبیات دانشکده جناب پوسف پور ، نیکویی و .... در اتاق اساتید حضور دارند .

    با اشتیاق به سمت اتاقشان رفتم و بعد از سلام و عرض احترام به اساتید و دوستان دانشجویی که در آنجا بودند ، نگاهم به دنبال او همه ی اتاق را پشت سر گذاشت اما نشانی از او نیافتم . از دوستی پرسیدم او کجاست ؟ دیدم با ناراحتی پاسخی به من داد که هیچ وقت فراموشش نمی کنم :

   او گفت :« وقتی که او وارد دانشکده شده ، ریاست محترم دانشکده آقای .... به محض اینکه ایشان را با پیراهن آستین کوتاه دیده ، بر علیه ایشان موضع گرفته و خواستار عدم حضور ایشان در دانشکده شده اند و او هم به حالت ناراحتی گیلان را به قصد تهران ترک کرده است ! » ......

 

    آری دوستان !

   کسی که در آن زمان به جهت پوشیدن پیراهن آستین کوتاه با همه ی شهرتی که داشت اجازه ی حضور در دانشکده و همایش را ندادند ، کسی نبود جز عزیز گرانمایه

                                                جناب عبدالجبار کاکایی !

کسی که در این روزگار مه آلود کمتر هنرمند ی را می توان مثل او پیدا کرد .

 

    به همین بهانه گفتگوی آقای کاکایی با روزنامه ی همشهری را که وبلاگ خود ایشان هم آمده تقدیمتان می کنم . گفتگویی که در خصوص اوست و نسل جدیدی که آمده اند و در راهند . باشد که بخوانید و بهره مند شوید . 

 

 لطف کرده برای خواندن گفتگو روی لینک روان اين نسل صدمه ديده است کلیک کنید . حتما بخوانید...

ممنون و بدرود

                                                               *****

 

                               

+ لحظه ي هبوط انديشه  جمعه 30 شهریور1386ساعت 2:44  به قلم  شهاب  | 

    

 

     هرچه می کوشم که این وبلاگ را از نوشته هایی غیر از شعر و مسائل مرتبط با ادبیات به دور دارم اما نمی شود !  آخر چگونه می توان این همه دردهای مزمن و حاد را در بستر جامعه به تماشا نشست و و از خیال های شاعرانه سخن گفت ؟ آری می شود اما کو گوش و هوش درست و حسابی که این عبارات کنایی و ایهامی را بفهمند ؟ مگر چند درصد مدیران ما از عبارات ادبی سر می آورند ؟ مگر چند درصد مردم ما با این خیال های شاعرانه زندگی می کنند ؟

     در روزگاری که مردم ما با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند تا همسایه بویی از فقرش نبرد ، تا چند می توان .... ؟

     دقایقی قبل که سریال چار خونه تمام شد ، بغضی غریب در من نشست . وقتی حامد در صحنه ی آخر از غروب پاییز می خواند و ناگاه سر در گریبان خویش فرو برد ، نمی دانم خندید یا گریست ؛ اما غریب به یقین گریست ، چرا که حالش از این همه بدشانسی که نصیبش می شد به شدت آشفته نشان می داد ، آشفتگی ای که مردم ما هم برغم همه ی همراهی هایی که با دولت دارند ، باز هم روز به روز بیشتر از همه ی روزهای دیگر آشفته و درمانده هر شب سر بر بالش می نهند !

    این روز ها وقتی به خیابان ها می روی ، از شدت این همه رنج که بر شانه ی دلهای این مردم آویزان است ،   گریه ات می گیرد ! مردمی که گاه گاه تنها گریه نمی کنند و اشک نمی ریزند ! و در این بین بعضی ها هم مثل لاشخور به جان مردم افتاده اند . حاضرند به قیمت درآوردن پولی بیشتر سر همنوعش را در لابه لای سیلاب درد مدفون کنند .

      این روزها وقتی به کوچه ها گام می نهم از آشفتگی مردم آشفته می شوم ! باور کنید همه ی غصه های خودم را فراموش می کنم و به پیرزنی می اندیشم که که با کمر خمیده باید دقایقی طولانی منتظر ماشین بماند ؛ توجه کنید با کمر خمیده ! و کسی هم نیست تا به این گروه لاشخور بفهماند که آهای دنیا اینجوری هم که تو به آن چسبیده ای   نمی ماند ! افرادی که وقتی می بینند نه ناظری هست و نه شکایت کننده ای ، بیشتر از همیشه بی رحم می شوند و تیغ بر کشیده  به جنگ مردمی می آیند که جنگ ناکرده ، بر زمین افتاده اند !

     می دانم کلامم تلخ است ، اما باید از رهبر عزیزم بپرسم که آیا از این اوضاع خبر دارد یا نه ؟ آیا برایش خبر می برند که بر سر مردم چه می آید یا نه ؟! آیا می داند .....!

     رئیس جمهور محترم ! آیا فکر نمی کنی که باید ابتدا مقدمات را فراهم می کردی و بعد به این اقدام شجاعانه دست می زدی ؟ باور کن اگر اوضاع به همین صورت پیش برود ، سهمیه بندی بنزین هم پاشنه ی آشیل توست ، هم مردمی که به تو عاشقانه رأی دادند !

      آقایان مجلسی ! شما که بنزینتان فکر می کنم جور شده ، شما که در بین مردمید ، آیا ....!

       بگذار ...

       بگذار ...

       بگذار ...

       بگذار بگذرم ؛ و دلم را خوش کنم به آیه ی آرامش بخش قرآن که خداوند فرمود :

 

لقد خلقنا الانسان فی کَبَدٍ  * اَیَحسَبُ اَن لَن یَقدِرَ عَلَیه اَحَد *

به راستی که ما انسان را در رنج و مشقت آفریدیم * آیا انسان پندارد که هیچ کس بر او توانایی ندارد ؟

 

       ..... و باز دلم به حال حامد سوخت .....!

*****

 

+ لحظه ي هبوط انديشه  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:59  به قلم  شهاب  | 

   

                        سلامی به وسعت همه ی دلتنگی هایم

 

فعلا قصد نداشتم به روز شوم اما مگر می توان تضاد های ناشی از یک نوع ناپختگی دولتی را دید و ساده انگارانه از کنارش گذشت ؟

 

من یک معلمم و از این بابت به خود می بالم و بی هیچ شعاری به معلمیم می بالم .اما یک معلم تا کجا می تواند بسوزد و دم بر نیاورد ؟

 

روزگاری را پشت سر می گذاریم که بی هیچ شبه ای بدترین روزگارهاست و امید به آمدن موعود بهترین مرهم بر زخم هایی است که از دست این و آن بر پیکر روح می نشینند !

 

نه ! کج فهمی نشود من نه بدبینم نه به دولت نهم و خیلی بالاتر، نه به نظام اسلامیم بی اعتمادم .در سال های پس از انقلاب همه ی دولت هایی که آمده اند به نوعی خواستند برای معلمان کاری کنند اما شرایط اقتدار در دستگاه های دیگر همیشه چرخه ی نفع را به سمت آنها سوق داده است .

 

راستی مگر معلمان چه می خواهند ؟  . . .

یادم می آید نگهبان اداره ی مخابرات شهرستان رودسر روزی با کمال افتخار و اقتدار به من گفت : شما چقدر اضافه کاری می گیرید ؟ و وقتی جواب نداشتن اضافه کاری را از من شنید ، گفت : برای ما که هر ماه حداقل پنجاه ساعت اضافه کار می زنند ! . . .

 

توجه کنید : اضافه کار می زنند ! یعنی ما چه بخواهیم چه نخواهیم و چه کار بکنیم و چه کار نکنیم  ، اضافه کار می گیریم ! اما منِ معلم نه تنها اضافه کاری به من نمی رسد بلکه اگر هم یک باری هم برسد باید با کلی حرص و جوش و ....همراه باشد و این در حالی است که نفس این اضافه کار می تواند برای یک معلم ( به تمام معنا معلم ) همانند سم باشد چرا که فرصت تحقیق و دریافت علم جدید را در او می میراند و او وقتی اینگونه باشد چگونه می تواند درست تدریس کند ؟!

 

     امسال هم مثل سال های پیش معلمانی چند در راه حقوق حقیقی خود دست به تجمعی زدند . اگرچه این تجمع حق بود اما باید بدانیم که فرصت طلبان همیشه بیدارند تا از هر روزنه ای برای ضربه به آرمان های امام و انقلاب استفاده کنند و ما باید بگونه ای عمل کنیم که بهانه به دست دشمنان ندهیم .

 

     این درست اما دولت مردان ما در برابر سکوت و بهانه به دست دشمن ندادن توسط معلمان ، چه وظیفه ای دارند ؟ آیا باید سکوت کنند تا تبعیض ریشه ی تعلیم و تعلم را بسوزاند ؟ با تأسف باید بگویم که آنچه سبب شده تا معلمان اینگونه عصبانی شوند عدم رفتار صادقانه از طرف دولتیان در طول سال های انقلاب و حتی سکوت تمسخر آمیز بعضی از سیاسیون عزیز است! همانند نطقی که آقای کروبی در زمان ریاست مجلس ششم بیان کردند و معلمان را تنها مصرف کننده خواندند ! باور کنید وقتی جملات اینچنینی را می شنوم ، دلم آتش می گیرد !

 

     و این روزها چنان جو آشفته شده که در همه ی مراسم های روز معلم دوستان تازه وارد ! به وفور یافت می شوند تا مثلا اگر معلمی حرفی زد و اعترضی کرد ، حداقل به او توبیخ کتبی دهند و در ادامه ، انفصال از خدمات دولتی و . . .

 

روز چهارشنبه دوستی به من گفت : شهاب ! لباس سیاه که نپوشیدی ؟ گفتم : نه !

    گفت دوستانت چی ؟ گفتم چطور مگه ؟

 

    گفت : آخه از طرف انجمن صنفی معلمان تصمیم گرفته شده  تا معلمان در این روز به نشانه اعتراض لباس سیاه بپوشند ، و دستور آمده که اگر در این روز معلمی لباس سیاه پوشیده باشد را شناسایی و به . معرفی کنند !

 

     به دوستم گفتم : بابا من در روز عاشورا هم با کراهت لباس سیاه می پوشم چه برسد به روز معلم ! . . .  

 

    آری جو آشفته است و در این آشفتگی چگونه می توان به حق خود دست یافت ؟!

 

    و در این شرایط  :  

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما حریف شرکت نفت نیستند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در مقابل شرکت مخابرات بایستند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند با قلدران اقتصادی مبارزه کنند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در برابر شرکت های مختلف و بانک ها و سازمان هایی که حقوق هایی چند برابر حقوق یک معلم به کارمندانشان پول پرداخت می کنند و هدیه های آنچنانی می دهند ، برخورد قاطع داشته باشند !

 

     ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما نمی توانند در برابر مافیای سیاسی و اقتصادی که در بدنه حاکمیت ریشه دوانده اند ، برخورد قاطع داشته باشند !

 

    ما سکوت می کنیم چرا که دولت مردان ما . . . . .

 

    اما خدای من آن سخن مشهور را چه کنم که به من می گوید : حق گرفتنی است و باید برای دریافت حقت بکوشی ؟! . . .

 

بکوشم ؟

 

     نه ! نه !  نمی شود ! اگر در راه این کوشش جانم را از دست دادم چه کسی برای علیرضای من خوراکی خواهد خرید ؟

 

    چه کسی محمد رضای من را برای ادامه ی تحصیل تا بالاترین مرحله تشویق خواهد کرد ؟

   - چی ؟

 - چه گفتی ؟

 - مادرش ؟!