|
|
|
|
|
به نام خدایی که اعجاز عشق را ارزانیم داشت . . . . . . وقتی اولین خبر ورود آقای خاتمی به انتخابات ریاست جمهوری
سال 76 را از برنامه صبحگاهی سیما مشاهده کردم ، نا گاه بدنم
لرزید . وبعد .....
که در هفته نامه روز هفتم کرباسچی مصاحبه ی بلندبالای ایشان را خواندم ،بوی بهشت وخنکای دلنوازش مشامم را نوازش داد .
نمی دانم چه بود ! فقط می دانم انگار کسی میخواست بیاید وهوای
دلم را دیگرگون کند ! نمی دانم ، واقعا نمی دانم آن هوا وآن خنکای
نسیم از کجا جاری شده بود ؟. . .
در آشوب زمان انتخابات ، همه ی دولتی ها مخالفش بودند ،
سایه اش را با تیر می زدند ؛ ومن تنها بر لبم خنکای واژه ی
خاتمی می وزید ، بسیاری اورا مرتد می دانستند ، لعنش می کردند
و. . . اما من ایستادم ودر اوج سرزنشها سرم را بالا می گرفتم و
می گفتم (شاید به اغراق ) که همچنان که خدا کعبه اش را از شر
ابرهه حفظ کرد ، خاتمی را نیز از شرِّ دشمنانش حفظ خواهد کرد .
و من در کنار بیست ملیون ایرانی مصمم ، در عصر سوم خرداد76،
گلهای تبسم را سبد سبد ، تقدیم هم می کردیم . . .
یادش گرامی باد . . .!
****
چهار سال بعد با خودم عهد بستم که دیگر نام خاتمی را بر لب نرانم ،
اما نتوانستم او را از زوایای دلم به دور دارم . مگر می شود کسی را که
با خون دلت آغشته است ، از خانه اش برانی ؟
او را دوست داشتم ؛ اما نمی خواستم که او باز بر مسند قدرت
بنشیند . می دانید چرا ؟ آخر می دیدم او آن خاتمی 76 نیست . من
این خاتمی را دوست نداشتم . من می خواستم خاتمی ، خاتمی
باشد بر انگشتان لرزان مردم مستمند . من می خواستم خاتمی به
مصلحت نیندیشد . آن امری را که درست می دانست به انجام رساند .
اما خاتمی من مصلحت اندیش شده بود.آنچه را در دل داشت باز گو
نمی کرد .شفاف نبود . راستی مگر مردم جز این ، می خواستند ؟
من در آن روز ، در بین دوستان قدیم وجدید خاتمی« نه ی» بلندی را
سر دادم وگفتم من دیگر او را انتخاب نخواهم کرد ، شاید آن خاتم زیبای
من به گذشته ی خویش باز گردد ! . . .
آن روز همه می گفتند :آری ، اما من می گفتم ؛ نه ! شاید من خیلی
مغرور بودم که نمی خواستم از آغشته ی دلم باز هم بد بشنوم !! . . .
*******
هفت سال سپری شد . ناگاه خاتمی در نامه ای برای فردا لب به
سخن گشود . اما چه دیر . . .! از دو گروه ناله برآورد ؛ از دشمنان و از
دوستان نا اهل !
آن روز به خودم می گفتم :آقای خاتمی! چرا اکنون . . .؟ چرا پیشتر لب
نگشودی تا گمان بد از عبای شکلاتی ات دور شود ؟ دشمنانت را با
سکوتت سربلند کردی ودوستان حقیقی ات را شرمگین ! . . .
. . . ومن آن روز تمام دغدغه ام از دوستان نا اهل خاتمی بود که می
خواستند یک شبه جهان را دیگرگون کنند ! تمام دغدغه ام از دوستانی
بود که مردم را فراموش کردند و تنها به دوم خرداد _ به غروری _ می
اندیشیدند که ایشان را بر منصب قدرت نشانده بود و ایشان در اوهام
خویش فکر می کردند که مردم تنها همان گروه روزنامه نویسی هستند
که شعار زنده باد خاتمی را تنها به جهت فروش بیشتر روزنامه های
خویش ، سر می دادند ! فکر می کردند مردم بیعتی دیرین با ایشان
بسته اند وافسار مردم ، تنها در دست ایشان است ! اما زهی خیال
باطل !. . . مردم با احدی پیمان ابدی نمی بندند ؛ هر کجا که ببینند
نادیده گرفته شده اند ، زود پیمان می گسلند و رهایشان می کنند تا
افسار به دستان ،آن چنان سر به سنگ خورند تا هیچگاه فکر فریب
مردم در چشمهایشان شعله ور نشود !
ودر این راستا خاتمی هم _نمی گویم قربانی دوستانش شد _ بلکه
می گویم قربانی سکوتش شد ؛ قربانی مصلحت اندیشی خویش شد !
ومن پیوسته این افسوس در نگاهم می دود که چرا خاتمی بهترین
فرصت تاریخی را با سکوت خویش به آتش کشید و خاکسترش را بر باد
داد ! وهمواره – نه برای خویش – بلکه برای نادیده گرفتن مردم
وشعورشان ، تا ابد لعن و نفرین آسمانی را به جان خرید ؟ وچرا بیش از
بیست ملیون ایرانی را به بازی های بلند پروازانه ی سیاسی فروخت ؟
آری اگر اینچنین نبود ، هیچگاه مردم به احمدی نژاد دل نمی بستند ؟
بیایید با خودمان صادق باشیم وتنها آنچه را که خود می پسندیم ، زیبا و
پسندیده نشماریم ! وآنچه را که مورد پسندمان نیست - مثل هشت
سال پیش - زشت و ناپسند نبینیم !
********
وامروز من مانده ام وکوله باری تلخ از سال های پیش ! من مانده ام و
مردمی که به قول قیصر امین پور عزیز :
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ و روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند .
آقای خاتمی با سکوت بی جا ، در کنار لبخندهای زهر آلودخویش ؛
ودوستان نا اهل خاتمی ، با بازی های بچه گانه ی خویش ؛ ودشمنان
خاتمی با کج فهمی خویش ، آنچنان چوب هراج بر اعتماد آسمانی
مردم زدند که هیچگاه مردم ،این مصیبت مواّج رافراموش نخواهند کرد .
هشت سال گذشته یعنی هشت فرصت طلایی !
هشت سال گذشته یعنی آرزوهای برباد رفته !
هشت سال گذشته یعنی . . .
هایشان را روشن نگه دارند تا خاتمی وبلاگ نویس شود ومیزان اعتبار
خویش را بعد از شکست دوستان مشارکتی و کارگزارانی خویش ، دگر
بار بسنجد برای بعد . . . !
وباید دید چلچراغی ها ، که با ترفند ، خاتمی را وبلاگ نویس کرده اند تا
چه اندازه در ادعای دوستی با خاتمی صادق اند ، . . . البته میزان
صداقت را، با انتخاب یک نام لوس ویک قالب وبلاگ بسیار ناخوشایند ،
که بسیار به ذوق می زند ؛آقایان وخانمها به اثبات رسانده اند ! اگر چه
خواسته اند رنگ وبلاگ را همرنگ عبای خاتمی نشان دهند !. . .
من خاتمی را دوست دارم ، تنها برای رنجی که می کشد ! من خاتمی را دوست دارم ، تنها برای تنهایی هایش ! تنهایی هایی که
همیشه لبخندی تلخ بر لبانش می نشاند !
من وتمام مردمی که، خاتمی را در خرداد 76 برگزیدیم ، هیچ وقت نمی
توانیم احساس آغازین خویش را فراموش کنیم ؛ هرچند خاتمی با ما بد
کرد ! هرچند خاتمی با سکوتش، میدان را به کسانی که خود می
خواستند خاتمی را دور بزنند ، سپرد !
خاتمی یک منجی آسمانی نبود ؛ اما می توانست با نیروی رای مردم
دشمنان را خانه نشین ودوستان نا اهل را سامان دهد ؛ اما او آنچه را
که بایسته و شایسته بود ، انجام نداد .
********
ومردم اینک ، لب تشنه ، بر آن شده اند تا روزهای ناهمگون خویش را
به فردایی بهتر ، که جوهره ی شعارهای خاتمی بود - این بار با محمود
احمدی نژاد - پیوند زنند.
هر چند امروز هم همانند سال های حضور خاتمی برمسند قدرت ،
منفعت طلبان زر و زورمند ، این بار می خواهند پشت احمدی نژاد را به
خاک بمالند ! واگر او هم مصلحت اندیشانه عمل کند ، همانند خاتمی
اعتماد وآرزوهایشان را برباد خواهد داد . . .
خاتمی واحمدی نژاد اگرچه ازدوتفکر متفاوت برخاسته اند ؛ اگرچه
پشتوانه ی مردمی خاتمی بیشتر از احمدی نژاد بود ، اما اگر راستی را
در پیش گیریم ، خواهیم دید که مردم از آنها تنها رفاه ، عدالت و ریشه
کنی تبعیض را می خواستند و می خواهند و دیگر هیچ ! . . .
سخن به درازا کشیده است وبه ناچار باید این گفتار را به پایان
برسانم .
تنها از همه ی پویندگان جاده ی راستی و درستی می خواهم درست
بیندیشیم ، درست عمل کنیم ودرست به قضاوت بنشینیم ؛ اگر خواهان
زیستنی برتر برای مردم آب و خاک خویشیم ! . . .
باید چشم ها را از خواستنی های حزبی و گروهی شستشو دهیم تا
برای همیشه اعتماد آسمانی مردم را تنفس کنیم .
****************************************
باشد که چنین باشد
******************************************
|
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه چهارشنبه 21 دی1384ساعت 3:27 به قلم شهاب
|
|
||