|
|
|
|
|
در ازدحام یک طلوع بی تبسم گم می شوم در لابلای زخم مردم
حس می کنم دستی مرا می راند از خویش تا گم شوم در کوچه های بی تبسم !
دلشوره ها آهنگ رفتن می نوازند اما کجا ؟...تا کی ؟...سفر تا فصل چندم ؟
این روز ها حتی تنفس اتفاقی است وقتی نفس هم می شود همدست گژدم!
باید پر از فریاد باشیم آی مردم ! تا چند باید سوختن مانند هیزم ؟
در جستجوی یک هبوط ناگزیرم باید بنوشم باز از صهبای گندم ! ------ یک جور دیگر می شوم وقتی شکسته پر می کشم تا مرقد زیبای هشتم ... |
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 7:3 به قلم شهاب
|
|
||