|
|
|
|
|
(1) عقل ، كودك نارس اين روزها ، وقتي به بلوغ عقلي اجتماع خويش مي انديشم ،
مي بينم چقدر عقل - اين طفل بي پناه - مظلوم مانده است .
هر كسي از دريچه ي گمانش به تماشايش مي نشيند و مي كوشد
آن كودكِ در راه ، درمسيري گام نهد تا خود ، به آرمانهاي پيوسته ي
خويش دست يابد ! وچه بسيارند مدعيان عقلانيتي كه از بالندگي عقل
، تنها سوداي خويش را در سر مي پرورانند وآن را در كشاكش زمين و
آسمان در بند مي كنند !
كجمداران زر و زورانديش ، اين طفل بي راه رادرجهت نيل به
اهداف شيطاني خويش راه مي نمايند ! آنرا درگاو صندوق هاي
ملياردي خويش در بند كرده ودر اوهام خويش به عقلي مي انديشند
كه آسمانْ آسمانْ زر و زور بر جيب ها و جان هايشان نازل کند .
عقل در روزگار ما درجا زده است ! عقل ازمسير خويش منحرف
شده است ! عقل مسير تعالي خويش را گم كرده است !
چه كسي مي تواندآنرا ازبيراهه برهاند ؟!
چه كسي به بالندگي كودك عقل امداد مي رساند ؟!. . .
******************************* (2)آزادي ، يك روياي شيرين
اين روزها ، وقتي به الفباي آزادي مي انديشم ، سفره اي
درنگاهم ترسيم ميشود كه سرشار ازخوردني هاي شيرين
وزهرآلوداست . هركه دست به غذاي خُوش مي برد ، سلامت
زيست مي كند ، وهركه از لقمه ي زهرآلود تناوُل كند ، لحظه به
لحظه نيستي خويش را آواز داده است .
دنياي ما اينگونه است ، پراز خوردني هاي مجاز و غيرمجاز ! طبع
آدميان از ازل متفاوت بوده است وهر كه خواهانِ غذاي مطبوع
خويش است. همه آزادند تا هرچه را كه تمايل دارند ، بردارند .
و گاه چه بي شمارند انسان هاي دربندي كه سفره راتنها پر از
خوردني هاي زهرآلود مي خواهند . ايشان ، زهرآلوديِ غذايشان را به
تماشا مي نشينند ؛ اما هيچ نمي فهمند و تنها در پي آنند كه
سرخوش باشند . اما به چه قيمتي ؟!
در روزگار ما انسان هاي آشفته اي يافت مي شوند كه آزادي را تنها
در تكثير علف هاي هرز مي بينند ؛ ازآزادي تنها فرو رفتن درگرداب گناه
را مي فهمند ! از آزادي تنها اين فهم در ذهن ذليلشان مي نشيند ،
كه عشوه هاي دل را- هر چه كه بود - بايد پذيرا شد .
درآن سوي جريان سيال زمان ، ديگر بار انسان هايي يافت مي
شوند كه به جهت تسلط و قدرت ، به ديگران اجازه ي پرواز انديشه را
نمي دهند ! به ديگران فرصت نمي دهندتا كلام گشايش راآوازدهند !
به ديگران اجازه نمي دهند تا . . .
واين ديگران ، تنها در لابه لاي لحظه هاي نگران خويش گم مي شوند
و به سانسور نگاه نگران دل مي بندند ؛ مبادا تيغ قدرت شقّه شقّه شان
كند ! مبادا فرصت تنفس تكه تكه شود ! مبادا بادست جوياي خويش
فرمان عروج تا سرزمين نيستي را انشا كنند !
اگرسخني هست ، بايدگفت . پس چراكج انديشي ها و افراط گري ها
دهان سخن را مسدود مي خواهند ؟!
وقتي روزگار خويش را اينسان مي بينم ، دلم به حال آزادي
بسيار مي سوزد !
*******************************
(3) برابري ، فريادي در سکوت
اين روزها ، وقتي به واژه ي مهجور برابري مي انديشم ، از
سكوتش فريادِ واويلا مي شنوم . ازسكوتش مي فهمم كه چه
بسيار انسان هاي هراساني ، كه مساوات را زير گام هاي
خويش له شده مي خواهند ،
وچه بسيارند افرادِ دردمندي كه زيستن را به تجربه نشسته اند ،
اما نمي توانند - بهتر بگويم - توانش را ندارند تا ترانه هاي برابري رادر
گوش زمين و زمان آوازدهند و جلوه ي جميل برابري را در گستره ي
گيتي به تماشا گذارند !
چندي پيش كودكم ، در لحظه اي كه تشويق هاي مرا مي شنيد و
اخم هاي دلپذير مادر را تماشا مي كرد ؛ ناگاه بي توجه از نگاه نگران
مادر ، تمام بنفشه هاي دلدادگی را در نگاه من افشاند . وآنگاه مادر
ماند و كوله باري از دريغ !
مادر ماند و تشنگي تحسين ! . . . در روزگار ما ، قدرت و حكومت در دست كساني معلق است كه
همانند كودك بازيگوش من ، منفعت را تنها در جيب كساني مي ريزند
كه تنها به تعريف و تمجيدشان بپردازند ، ثروت در دست كساني مي
رقصد ، كه به حريم قدرتشان ، به حياط بازيشان پا نگذارند ، تا آنها
راحت بتوانند بازي گذراي خويش را به انجامي سرنگون پيوند زنند ! .
اي قلم ! بگذار به بيراهه نروم و دلسوختگاني را يادآور شوم كه
برآنندتا با خونِ دل خوردن ، با جنگ با دستهاي آلوده ، برابري
رادرست معنا كنند !
راستي ! دراين گيرودار باستاني قدرت و منفعت ، چه كسي
مي تواند همانند (الف) درميان (برابر) بايستد وآن را درست تقسيم
كند و به تشريح برابري بپردازد؟!. . .
به راستي چه كسي مي تواند ؟!
*******************************
(4) اخلاق ، فرشته ي بي بال و پر وقتي از دريچه زمان روزگار خويش رامرور مي كنم ، ناگاه طوفاني
را مي بينم كه برآن است تا كعبه ي اخلاق را ويران كند !
دستاني را مي بينم كه از هر فرصت خويش بهره مي جويد تا
دشنه اي بر پهلوي اخلاق زنند !
در روياي خويش درجستجوي گام هاي خُلق كريم بسيار مي دوم ،
اما چه بسيار كم اند دل هاي مشتاق ! چه بسيار كم اند روح هايي
كه آسمان رانشانه رفته اند ! چه بسيار كم اند گام هايي كه با صلابت
ايمان به پيش مي رانند ، تا شايد زمان را ديگرگون كنند و راهيان
آسمان را بيشتر جلوه دهند !
راستي ! چرا اينگونه است ؟! ديگران در آيين هاي نمناك خويش
هرچه مي كنند ، براي خويش مي كنند ، طوق گناهشان تا ابد
جانشان را آزار خواهد داد ! اما ما كه مدعيان بي انتهاي خُلق مان را
كريميم و دين و آيين سرشار از شكوفه هاي اخلاق مي دانيم ،
چرا اين سان زخم نثار روحمان مي كنيم و مانع شكفتنِ
شكوفه هاي اخلاق مي شويم؟!. .
چرا هر روز بيش از ديروز با فرو رفتن در سيلاب سياست ، وجود
روحاني خويش را غرقه مي خواهيم ؟ چرا نگاه آسماني خويش را در
هبوطي بي سرانجام در كوچه هاي لبخند و بند آشفته كرده و
با دستانِ بي نشانمان بر پيكر آسماني اخلاق زخم هاي
مكرر مي زنيم ؟! . . .
آخر تاكي تغافل ؟! تا كي . . . ؟!
******************************* ادامه دارد...
*******************************
|
||
|
+
لحظه ي هبوط انديشه پنجشنبه 29 دی1384ساعت 11:55 به قلم شهاب
|
|
||